یلدای گندم

به نام خدا

دیشب (برای کسانی که بعدا می خوانند، پنج شنبه 2 دی 1395) یک مهمانی کوچک یا به قول خودمان دورهمی یلداگانه داشتیم. همه ی بچه های گندم چند ساعتی مهمان هم دیگر بودیم. البته دو نفر از میزبان ها غایب بودند که خب جایشان واقعا خالی بود. محمدرضا و مهدی.


چند شب قبل از یلدا بالاخره مغازم آماده شده بود. آماده که نه. اما به جایی رسیده بود که قابل انتشار می نمود. انتشارش دادیم. حس خیلی خوبی داشتیم. بالاخره اولین خروجی مغازم را می توانستیم با تمام دنیا شریک شویم. وقتی من که تازه به گندم آمده ام و از عمر گندمی ام دو سه ماهی می گذرد، این قدر خوشحال بودم، تصور کنید دیگران چگونه بود حالشان. آن لحظه ای که بدون هیچ تبلیغی، اولین کاربر مغازم ثبت نام کرد، اصلا غوغایی بود. تمام دنیا، یک نفر کاربر مغازم!
این شد که تصمیم گرفتیم یک مهمانی کوچک بگیریم و با هم شبی را بگذرانیم. شب یلدا که نمی شد؛ همه می خواستند با خانواده باشند. چهارشنبه هم به شکلی وسط هفته بود. تصمیم مان شد پنج شنبه، 2 دی 1395 ساعت 17، بعد از ظهرِ یک روزِ پرکار و زحمت. برنامه مهمانی را هم ریختیم. بازی، جشن، شام و خداحافظی. (این تکه را فلاش بک گویند )


دیشب یک مهمانی کوچک یا به قول خودمان دورهمی یلداگانه داشتیم. همه ی بچه های گندم چند ساعتی مهمان هم دیگر بودیم. همه ی همه که نه! محمدرضا و مهدی نبودند. جایشان خالی بود. ولی هر کدام مشکلی برایشان پیش آمد و نتوانستند بیایند.
از صبح همه سرگرم کار بودند. تازه مغازم را منتشر کرده بودیم و کلی ایراد ریز و درشت ازش در آمده بود. همه مشغولش بودند. اذان که داد، نماز را خواندیم و بعدش مهمانی مان شروع شد.

قرار این شد که یک بازی گروهی انجام بدهیم. یک بازی کارتی ساده به اسم پایاپای. هشت نفر بودیم دور هم. من هم که معرفی بازی را به عهده داشتم، بازی را برای همه توضیح دادم و یک دور برای دست گرمی شروع کردیم. جالب بود. همه صم بکم نشسته بودند و همدیگر را نگاه می کردند. نگران شدم که نکند بچه ها از بازی خوششان نیاید. چند دقیقه بعد، انقدر قیل و قال و سر و صدا راه افتاده بود که همسایه هایمان نگران شده بودند که نکند اتفاقی افتاده! هر کس چند تا کارت در دستش گرفته بود و هی فریاد می زد: دو تا، دو تا، نه، سه تا، آقا سه تا، بابا سه تا، تو رو خدا سه تا، جان امواتت سه تا. البته شاهکار بازی اسکرام مسترمان (اگر نمی دانید کیست، اینجا بخوانید.) بود. پشت هم تمام امتیاز های منفی ممکن را جمع می کرد. اگر نمی توانید تصور درستی از این موضوع داشته باشید، کافی است به آن فامیل تان فکر کنید که اگر سر جلسه ی کنکور غیبت می کرد، الآن در جای بهتری مشغول تحصیل بود.
بازی هیجان لطیفی داشت. موضوع بازی جالب بود. کارت هایی با اشکال متفاوت در دست بازیکن ها بود که هر کس باید تلاش می کرد با تعویض تعدادی از کارت هایش با دیگری، تمام کارت های دستش را یک شکل کند.

من و البته دیگران را به این نکته رساند که در شرایط واقعی بازار، خیلی مهم است که چه محصولی ارائه می دهی، اما از آن مهم تر این است که هر چه ارائه می دهی به موقع ارائه دهی. و معمولا در شرایط فعلی، بهترین زمان، زودترین زمان است. به گمانم اگر همین یک نکته را گرفته باشیم، کارمان خیلی سریع تر پیش می رود. واقعیتش این است که به خاطر همین یک نکته بود که گشتیم و این بازی را پیدا کردیم که شاید کمی به خودمان بجنبیم. اصلا حیف است. باید بازی را یادتان بدهم تا عمق این جمله ها را بدانید. بازی از این قرار است:
ابزار بازی 72 عدد کارت است که به 8 دسته ی 9 تایی تقسیم می شود. کارت های هر دسته کاملا شبیه به هم است و روی همه شان شکل یک کالای به خصوص، با ارزش مشخص کشیده شده که در واقع کارت، حکم آن کالا را دارد. مثلا 9 تا کارت جام طلا به ارزش 85 امتیاز و 9 تا هم کارت پسته به ارزش 75 امتیاز. شما در بازی نقش یک تاجر را دارید. بازی به این شکل است که ابتدا به تعداد تاجر ها، دسته های کارت را بر می دارید و بُر می زنید. مثلا اگر 7 نفرید، یک دسته کارت را بیرون می گذارید و 7 دسته را بُر می زنید و به هر تاجر 9 کارت می دهید. حالا تاجر ها کارت های دستشان را نگاه می کنند و هر کدام هر تعداد کالای هم شکل را که بخواهند کنار هم می گذارند و با تاجر دیگری که همان تعداد کالا را برای مبادله، آماده کرده است، عوض می کنند. مثلا شما 3 پسته را با 3 فرش تاجر دیگری عوض می کنید. البته هیچ کدام نمی دانید که طرف مقابل چه کالایی را به شما خواهد داد و فقط بعد از مبادله نگاه می کنید که چه کارتی به دست آورده اید. تعداد کالا ها در دو طرف هر مبادله باید برابر باشد. مثلا نمی توانید 2 کارت را با 3 کارت عوض کنید. برنده هم کسی است که زودتر از دیگران، همه ی کارت هایش را یک شکل کند و زنگ (یکی از جذاب ترین اجزای بازی) را بزند. بازی نوبت ندارد و همه در هم مبادله می کنند. هر دست هر که برنده شد، امتیاز آن کالا را می گیرد. برنده ی نهایی هم کسی است که زودتر به سقف امتیاز برسد. این قراردادی است. مثلا 300 امتیاز. یک نوع پیشرفته تر هم می شود بازی کرد، که در آن دو کارت اضافه می شود که معمولا امتیاز منفی دارد. این کارت ها را در زمان مبادله می توان در کنار هر کارت دیگری گذاشت و مبادله کرد. در انتهای بازی، دست هر کسی که از این کارت ها مانده باشد، 20 امتیاز منفی می گیرند. این هم از بازی. ( صفحه رسمی بازی )
بعد از بازی هم، شمع کیک مغازم را با کلی آرزوی خوب فوت کردیم.

دیگر وقت شام بود. شام هم این طور بود که حجم محدود و البته معتنابهی از لوازم پیتزا روی یک میز قرار داشت. بچه ها هم به ترتیب امتیازی که از بازی گرفته بودند، پا شدند و پیتزای خودشان را با هر چه خواستند پر کردند. نفرات اول با کالباس 90 درصد گوشت و ذرت و قارچ و پنیر پیتزا، و نفرات آخر هم ناچار با بادمجان و نخود فرنگی و هویج. بعد هم به نوبت پیتزا ها را در مایکروفر گریل کردیم. و طبق قواعد روزگار، از آن جایی که همیشه یک چیزی باید ناجور باشد، مایکروفر با ما جور نبود و خراب. خراب خراب که نه! انقدر توان داشت تا پنیر پیتزا را آب کند. خلاصه این که پیتزا ها خام ماند و ما با کارد و قاشق(!) نوش جانشان کردیم. از من می شنوید هیچ وقت خمیر پیتزا را خام نخورید. درست است که راحت پایین می رود، اما راحت پایین تر نمی رود.

شب خوبی بود.