نقطه

به نام خدا

خب! با این گزاره شروع می کنم که من مهارت زیادی در پراکنده نویسی و نوع شدیدتر آن یعنی بی ربط نوشتن، دارم. البته به نظرم اصلا چیز بدی نیست که گاهی پراکنده نویسی را به عنوان یک اصل در نوشتن رعایت کنیم. عمدا نوشتم اصل. چرا که اصل، نه دلیلی برای بودنش ارائه می شود و نه کسی درباره اش شک و یا سوال می کند.

هر چه خاطرم را مرور می کنم، هیچ وبلاگی به یاد نمی آورم که نوشته هایش را با عبارت "به نام خدا" شروع کرده باشد. مطمئن هستم که حتما چنین چیزی را دیده ام، ولی توجهم را آن قدر جلب نکرده که در خاطرم بماند. برای همین دلم می خواهد دست کم شما این جا را این گونه به خاطر داشته باشید. جایی که نویسنده ها نوشته هایشان را با نام خدا شروع می کنند. برای این کار دلیل هم دارم.
دلیلم فقط این نیست که هر چه بی یاد او آغاز شود، ناتمام تمام می شود. نه که ناتمام بماند. تمام می شود. ناتمام، تمام می شود. و من امیدوارم کاری که شروع کرده ایم تمام نشود. تمام، ناتمام بماند. ادامه داشته باشد. سال های سال. اما تمام باشد.
این تنها دلیل من نیست. دلیل مهمترم چیزی است از جنس هویت. این را گندمی ها می دانند و می فهمند. هویت گندم این است. گندم هر چه هست و هر چه بشود، یک چیزی در دلش دارد. فقط هم، همین یک چیز را دارد. دلش تنها یک جا دارد. اصلا هر آدمی دلش همین قدر جا دارد. یک جا. گاهی پر، گاهی خالی. دل گندم، جای خداست. هویت گندم همین است. دوست دارم در تمام نوشته ها، این هویت جلوی چشم باشد.
دلیل سومی هم دارم. این مربوط به آینده است. که اگر روزی اشتباه کردیم و نگاهی به این عقب انداختیم، این را می بینیم و می خوانیم و آن وقت خودمان را مسخره خواهیم کرد. چه بود و چه شد! و این مسخره شدن حقمان است. شاید تجربه تمسخر خودتان را داشته باشید، در این صورت می دانید که چه قدر درد دارد آدم خودش را مسخره کند. دردش، ادامه هم دارد. خیلی زیاد. آخر مسخره کننده نمی میرد مگر به مشابه آن درد دچار شود. کدام درد؟ همان دردی که به خاطرش سرزنش کرده است. عجب چرخه ایست!

قرار بود چیز دیگری باشد. می خواستم از یک مهمانی کوچک خودمانی بنویسم. شروع که کردم، به این سمت آمدم. حتما حکمتی داشته. دارم فکر می کنم زمانی که رضا این نوشته را می خواند چه شکلی می شود. وعده ی دیگری به او داده بودم. بعدا از مهمانی خواهم نوشت. اما حیف است که این اول نباشد.